زیرسایه درخت
اگرقادرنیستی خودرابالاببری همانندسیب باش ، تاباافتادنت اندیشه ای رابالا ببری... (دکترشریعتی) قلب من بی نوکمی ُطوفانی ست لحضه های ساده دلواپسی بی حضورتو ُپرازبی تابی ست. براین دل کویری من،توچاره کن صدسال نه،سالیات مدیدیست بی توام این بی توبودن مراتوچاره کن یک لحضه ام،گمانم ساعتی ست این لحضه های ساعتی مراتوچاره کن آدمهاي ساده را دوست دارم همان ها که براي همه لبخند دارند همان ها که هميشه هستند ......براي همه هستند ... ساعتها تماشا کرد؛ يا ازشان سوء استفاده مي کند يا زمينشان ميزند بوي ناب " آدم" مي دهند بوی ناب"انسانیت"می دهند ... چسب، کاغذ، باروت / سیخ کبریتی که در این نزدیکی است / و همه چیز حاضر / من تلاش خود را خواهم کرد / بیشتر از درس و کتاب / زود تر از باد بهار / فکر کنم حاضر شد / بهتر است که امتحانش بکنم / کبریت را باید برد / جور دیگر باید زد ... من نمی دانم که چرا می گویند / این مواد پر سوز است / نکند فکر کردی / من در این شعر بلایی سر خود می آرم / ولی دیدی که من سالم سالم هستم / شب روشن نزدیک است / همه عالم آتش / چه عجب جنگی بکنم من امشب ... تق و تق ترقه / بوم و بوم نارنجک / فیس و فیس دینامیت / حال نوبت با من / بکشم این ضامن / دور خواهم شد از این بمب قوی / و دلی سیر بخندم بر افراد / این ترقه روشن / حال باید پرتابش بکنم / بین آن جمعیت ... چشم هایی معصوم / چهره ای چون مهتاب / دخترک را می گویم / که در آن جمعیت / شاد بود و خندان / قرنیه اش پاره / دیدگان دخترک پر خون است / دیدگان مادرش هم چون باران / کاش ماموری بود / که در آن نزدیکی / می گرفت این ها را / دکترش می گوید / عملی در پیش است / چشم ها را باید شست / جور دیگر باید دید به سر تپه معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان، چتر خواهش باز است: آدم اینجا تنهاست
آن زمانی که هنوز ُ ازدغدغه این دنیا کم بودم زندگی زیبا بودُ وقتی که هنوزُ فکرمن درگیر رویش لادن بود. وقتی هنوز ُ درپی دیدن یک سنجاقک ساعتی خیره به جوی می ماندم. ساعتی غرق تماشای گل شبو بودم زندگی سخت نبودُ آسان بود روزها بی دغدغه می رفتند فکرمن بی دغدغه بود. غم نبودن تو گمانم ُ نشسته استُ امروز تو سالهاست درون من هستی صدای نفست ُ دردلم نشسته استُ امروز باز هم پژواک گام کیست این ؟ برعلم ها موج نام کیست این ؟ عقلها مست جنون کیستند ؟ عشق ها گریان خون کیستند ؟ بر علمها پارههای دل چراست ؟ موج نام یا ابا فاضل چراست ؟ کوچه ها از دسته ها یک دست شد باد از بوی علم ها مست شد «اندک اندک بوی مستان می رسند اندک اندک بت پرستان می رسند کوچهای از سینه هاتان واکنید نک بتان با آبدستان میرسند دف زنان ، رقصان و واویلا کنان نرم نرمک بند گیسو واکنان جانشان خم های پر خون آمده مویشان رگهای بیرون آمده بیخبر از بندها ، پیوندها دور اندازند ، گیسو بندها بیخبر از عقلهای خانگی عشق میورزند با دیوانگی تکیه در بوی شهادت ، بوی خون موج گیسو ، موج رگ ، موج جنون یک طرف بوی علم ها می وزد یک طرف طوفان غمها میوزد بازهم پژواک گام کیست این ؟ برعلمها موج نام کیست این ؟ مي توان در قاب خيس پنجره چك چك آواز باران را شنيد مي توان دلتنگي يك ابر را در بلور قطره ها بر شيشه ديد مي توان لبريز شد از قطره ها مهربان و بي ريا و ساده بود مي توان با واژه هاي تازه تر مثل ابري شعر باران را سرود مي توان در زير باران گام زد لحظه هاي تازه اي آغاز كرد پاك شد در چشمه هاي آسمان
همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند
...آدمهاي ساده را
بايد مثل يک تابلوي نقاشي
عمرشان کوتاه است
بس که هر کسي از راه مي رسد
يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد !
.
.
.
آدم هاي ساده را دوست دارم
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است
که خبر میآرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شنها هم، نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا میآید.
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر میآیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
| Design By : Night Skin |

